تبليغاتX
if(!ns && !ie){ sparksOn = false; return; } setInterval("firework()",intervals) if (ns) document.captureEvents(Event.MOUSEDOWN | Event.MOUSEMOVE); for(dNum=0; dNum<7; ++dNum){ if(ie) allDivs[dNum]=eval('document.all.sDiv'+dNum+'.style'); else allDivs[dNum]=eval('document.layers["sDiv'+dNum+'"]'); } } function firework(){ //below code detects the browser dimenions if (ie){ documentWidth=document.body.clientWidth documentHeight=document.body.clientHeight leftcorner=document.body.scrollLeft topcorner=document.body.scrollTop } else if (ns){ documentWidth=window.innerWidth documentHeight=window.innerHeight leftcorner=pageXOffset topcorner=pageYOffset } //below code randomly generates a set of coordinates that fall within the dimension randomx=leftcorner+Math.floor(Math.random()*documentWidth) randomy=topcorner+Math.floor(Math.random()*documentHeight) if(sparksOn){ if(!sparksAflyin){ sparksAflyin=true; totalSparks=0; for(var spark=0;spark<=6;spark++){ dx=Math.round(Math.random()*50); dy=Math.round(Math.random()*50); moveTo(spark,randomx,randomy,dx,dy); } } } } function moveTo(i,tempx,tempy,dx,dy){ if(ie){ if(tempy+80>(document.body.offsetHeight+document.body.scrollTop)) tempy=document.body.offsetHeight+document.body.scrollTop-80; if(tempx+80>(document.body.offsetWidth+document.body.scrollLeft)) tempx=document.body.offsetWidth+document.body.scrollLeft-80; } if(tempx>-50&&tempy>-50){ tempx+=dx;tempy+=dy; allDivs[i].left=tempx; allDivs[i].top=tempy; dx-=power;dy-=power; setTimeout("moveTo("+i+","+tempx+","+tempy+","+dx+","+dy+")",speed) } else ++totalSparks if(totalSparks==7){ sparksAflyin=false; totalSparks=0; } } window.onload=initAll //End-->

*
*
*
*
*
*
*

YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK

YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK
YOUR NAME LINK

T r y m o v i n g y o u r c u r s e r a r o u n d o n t h i s t e x t

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

بزرگترين سايت جاوا اسکريپت ايران

گلهای نیلوفر من
عشق بی پایان
کودک پشت پنجره  

آن کودک را از پشت پنجره نگاه می کردم. خودم با همین چشمانم دیدم.دیدم که چگونه جان می داد.

دیدم که دستان سردش از شدت سرما بسته نمی شدند.خودم دیدم آری خودم........

من! من که هستم؟تو میدانی؟ تو مرا می شناسی؟نه! نمی شناسی چون اگر می شناختی هرگز 

اجازه نمی دادی که آن کودک آن طور جان بکند...............

چون اگر می شناختی می دانستی که من همان کودک پشت پنجره هستم آری همان کودکی که

از سرما توان راه رفتن نداشت همان کودکی که با پاهای برهنه تنها و غمگین روی برف های یخ زده جان

داد .... و تو نیز همانی همان دخترک تنها که پشت پنجره به من خیره شده بودی! بی آنکه بخواهی به

من کمک کنی و من مردم و تو هرگز مرا نشناختی..........

  

+ نوشته شده در  شنبه دهم تیر 1385ساعت 10:34  توسط الهام | 

تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟

تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
 تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
 تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
 و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و
 تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !
 یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...
 تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟

 تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....
 و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی
 خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم
 ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟
   
+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1385ساعت 14:35  توسط الهام | 
در اين غربت و تنهايي تلخ در پس کوچه خاموش فراموشي ها

از غم دوري تو و ز دلواپسي رفتن تو مي لرزم

دشت خاکي دل از سبز تهي است

دلم از شادي لرزان است

همه جا از سفرت ويران است

دل من صد افسوس صبح کافوري را هيچ باور نکند

اي طلوع طپش فاصله ها من ز دلتنگي حجم هجرت...

من از آشفتگي وحدت جمع و ز تنگي قفس مي ترسم .

سفرت وسعت زجر آور نزع ...

مرو اي ساقي عشق  ...

مرو اي منشا الهام غزل ...

هجرتت رشته جان مي گسلد

من نمي دانم آه

به تن مرمر عشق

زخم اين فاجعه فاصله را مي بيني؟

گيسويت هجر طويل

ديدگانت شب شعر

دو لبت دفتر شعر حافظ

آه اي قهر آلود ...

دلم از تلخي ايام شکست

کمرم از غم تفريق دو تاست .

آه تو نمي داني

معني لحظه جان کندن چيست؟؟

بعد تو فاصله ها بين من و شادي است

اي بهار سفري اين ترنجستان هم بي تو رنجستان است

تو نمي داني

من عزادارترين مرثيه خواني هستم که به خوش باوريم مي گريم

بودنم در گرو ماندن توست دل من از سفرت مي ميرد

تو مرو ..... تو مرو.....

صدف بسته دل را مشکن

دست لرزان مرا در اين وادي تو بگير !!!

         

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت 21:57  توسط الهام | 
خدايا...
احساس مي کنم زود عادت مي کنم و گاهي به اشتباه اسم آنرا دوست داشتن مي گذارم.

خدايا...
مي ترسم از اينکه به گناه کاري که نفسم آنرا صحيح مي خواند و
دلم از آن مي ترسد و عقلم به آن شک دارد، در آتش بي مهري ات بسوزم.


خدايا
...
مي دانم تمام لحظه هايم با توست. مي دانم تنها تويي که مرا فراموش نمي کني
. مي دانم که اگر بارها فراموشت کنم، ناراحتت کنم و برنجانمت، باز مي گويي برگرد. مي دانم؛ همه اينها را مي دانم، ولي نمي دانم چه کنم؛ نفسم مرا به سويي مي کشد و عقلم حرفي ديگر مي زند و دلم در اين ميانه مانده.

 

خدايا...
تو بگو چه کنم. تو نشانم بده راهي که بهترين است
.


خدايا
...
 مي دانم تو هميشه با مني ، ولي تنهايم مگذار
؛ يا شايد بهتر باشد بگويم: نگذار تنهايت بگذارم.

 

****************

 

خداوندا...

من از تنهايي و برگ ريزان پاييز، من از سردي سرماي زمستان،
من از تنها
يي و دنياي بي تو مي ترسم.


خداوندا
...
من از دوستان بي مقدار
، من از همرهان بي احساس
،
من از
نارفيقي هاي اين دنيا مي ترسم.

 

خداوندا...
من از احساس بيهوده بودن
،  من از چون حبابِ آب بودن،

من از ماندن چون مرداب مي ترسم.


خداوندا
...
من ازمرگ محبت
، من از اعدام احساس به دست دوستان دور يا نزديک مي ترسم.

 

خداوندا...
. من از ماندن مي ترسم

 

خداوندا...

من از رفتن مي ترسم

خداوندا...
 من از خود نيز مي ترسم

خداوندا...

پناهم ده.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385ساعت 14:24  توسط الهام | 

مدتي است نمي دانم چگونه از چشمانت بنويسم…

همیشه گفته ام چشمانت را دوست دارم ...

از نقش و نگار آن نگاه معصومت…که از لابه لاي پيچ و خم آن عشق را آغاز کردم
مدتي است خودم را و زندگي ام را در تو گم کرده ام …

آن چنان که شده اي تنها اميد براي بودنم و حل معماي زندگي ام..
ديري است خسته ام از تحمل تماشاي شب هاي بي تو ستاره ي آسمانم
ستاره من ...

خستگي هايم را با بوسه از من بگيرکه سخت محتاج تسکين تو ام…

بگذار در شهر امن افکار تو غرق شوم…بگذار در شعاع محبت تو

تا کرانه هاي همه ي خوبي ها ادامه دارد آسوده چشم بر هم بگذارم...
بگذار بدانم که ديگر در دستان تو آواره نيستم…

بگذار تنها شعر پرواز تو باشم
هم پرواز من...نديده اي اشک هاي شبانه ام را براي دوري از تو مي ريزند…

نديده اي مرا که سلام سحر گاهم وشب خوش شبانگاهم را پنهان

 از نگاه آيينه هاي رنگ پريده با عطر يک بوسه برايت مي فرستم...
اي پاک تر از هر آيينه بي غبار...

من گرفتار قمار عاشقانه تو وتو دلواپس از برگ هاي زرد پاييز

که برگ سبز عشقمان را همرنگ خود کنند...
درخت تنو مند عشق...شيرين تر از عشق تو کجا مي توان يافت؟
در اين شب تيره که پر است از دانه هاي اشک من و آسمان به ياد تو پناه آورده ام...

تو که از همان آسمان براي من آبي تري...
اي خوشبو تر از هر بهار و ساده تر از زمستان برفي...محتاج توام...
جهان کوچک من از تو زيباست...هنوز از عطر لبخند او سرمست...
واسه تکرار اسم ساده ي توست...صدايي از من عاشق اگر هست...
منو نسپر به فصل رفته ي عشق...نذار کم شم من از آينده ي تو...
به من فرصت بده گم شم دوباره...توي آغوش بخشاينده ي تو......

 

..........................

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 13:58  توسط الهام | 
هر روز صبح آدم غریبه ای رو توی آینه می بینم که بعد از شونه کردن موهای سیاه رنگش  

چند لحظه نگاه عمیقی بهم می کنه...نگاهی که بعضی وقتها من رو می ترسونه!

چیزیه که مدتهاست میخواد بهم بگه! ولی فهمیدنش برای من خیلی سخته!

با اینکه با تمام وجود نگاهش می کنم ولی بی فایدست!

تکرار!!....

تکرار این موضوع من رو حسابی عذاب می ده ، و فکرش شبها خواب رو ازمن می گیره!

گاهی وقتها میخوام داد بزنم و کمک بخوام! ولی آخه اگه کسی هم پیدا بشه و بخواد

کمکم کنه ، باید بهش چی بگم!...

تنها چیزی که می تونم دربارش بگم اینه که ،

اون آدم عجیبیه! البته اگه یه آدم باشه!...

معلوم نیست از من چی میخواد!...یا اینکه چرا تنهام نمی ذاره!...تا کی باید تحملش کنم!!

واقعا نمی دونم... شاید ظرفیت فکر کردن به این موضوع رو دیگه نداشته باشم

ای کاش حداقل کمی باهام حرف میزد!...آخه بدجوری احساس تنهایی میکنم!...

     

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 13:34  توسط الهام | 
              من فراموش شدم سوختم در قفس خاکی تن اندک اندک چو حباب سرد و خاموش

             شدم می توانستم با پله احساس به بالا بروم می توانستم در جایگهی باشم بالا تر از

             ابر فرو ریزم اندیشه ی خود را بر سر ابادی میتوانستم تا ان طرف مه بروم میتوانستم چون

            نور شوم و به هم در شکنم و هم یک خاطره را میتوانستم... اما اکنون من فراموش شدم.

             گاهی به خود می گویم:کاش افسون نگاهی که مرا سوخت به اهستگی از پنجره بالا

           بالا میرفت و همه هستی ما را به نوازش می برد. چه کسی میداند؟روزگاری شاید من و تو

            ای همه نقش فراموشی ایام به لب با سر انگشت عطوفتهامان تاج خوشبختی نیلوفر را بر

           سرش  بگذاریم و از پیشانی تب دار شقایق در باغ باغ را برداریم. شاید اخر روزی در درون سبد

          خاطره ای نام من هم باشد شاید ان روز به یاد اوریم و بدانی که در این سوی افق شاعری

           سخت غریب سخن از پنجره ها سخن از ایینه ها میگوید.

                                    

         

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 17:47  توسط الهام | 
                    

بسوزان

تمام خاطراتت را بسوزان

ثابت كن دل ها نيز خواهند مرد

نشان بده در عالم ما دو رنگي وجود ندارد

آسمان را تكه تكه كن

نگذار به آسمان بنگرم

ولي باز هم

درك كن

به زيبايي ها وجودي جاودانه ببخش

قدم بزن

زير سايه ي  نور ها گريه كن

در اوج بي وجودي

وجودي از خود وجودي نشان بده

بشكن

مرزهاي دو رنگي را زير پا گذار

بفهمان

معناي شيرين انسانيت را به جهانيان بياموز

كاري كن

حرف هاي واهي هم جاودان و يادگار بمانند

يادگاري شو

به قلب تاريخ برو تاريخ را زنده كن

بمان

در خلوتگه نا اميدي اميدوار باش

پرنده شو

بنواز آهنگ زنده بودن را

همتي گمار

دنيا را با رنگ محبت و عشق بياميز

بجوش

چشمه شو برويان زندگي را

و اما در آخر

تمام هستي را عاشقانه بسوزان زيرا فقط عاشقانه سوختن است كه مي تواند گرد زنده بودن را جاودانه سازد.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 14:52  توسط الهام | 

قطره اشک امضای خداست پای چشمانی که آسمان در آنها خلاصه شده است.

 

عشق یتیم تر از آن است که به دست رودخانه ی روزگار سپرده شود .

 

عشق حقیقی تر از آن است که پشت ابری پنهان شود .

 

کجاست جاده ای که مرا به تو برساند کجاست کسی که آسمان را به من نشان دهد

 

دلم از این ابرها گرفته .

 

آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم اما به دستانت

 

 اعتماد داشتم . حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم .

 

در عشق مثل خورشید باش

 

در مهربانی مثل باران

 

و در صداقت مثل چشمه

 

در پناه حضور تو توفان غم مرا جا می گذارد .

 

در کنارت ژرفای آرامش را احساس می کنم .

 

و بی تو سیل بی رحم تنهایی مجالم نمی دهد .

 

پلکهای مرطوب مرا باور کن این باران نیست که می بارد صدای خسته ی من

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:28  توسط الهام | 
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:27  توسط الهام | 
 سعی کن تنها باشی.زیرا تنها به دنیا امدی و تنها خواهی مرد.

      بگذار عظمت عشق رادرک نکنی

   زیرا انقدر عطیم است که تو و هستی تو را نابود  میکند

                                            و اما...

        اگر عاشق شدی تنها یک نفر را دوست داشته باش

       و پیمانت را محترم  بشمار

           عشق پاک داشته باش همانند قلب کودکی خالی از

           هر گونه گناه و زشتی**

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 17:23  توسط الهام | 
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 13:49  توسط الهام | 
دوست دارم؟

حتی اگر بخواهم پاسخ دهم نمی توانم

مگر می شود با کلمات ، احساس دستها را بیان کرد؟

مگر ممکن است با عبارات شرح داد که آن زمان که با دیدگان پر اندیشه و روشن بین به من می نگری چه نشاط و لطفی دلم را فرا می گیرد ؟

می پرسی تو را دوست دارم ؟ مگر واقعا" پاسخ این سوال را نمی دانی ؟

مگر خاموشی من ، راز دلم را به تو نمی گوید ؟

مگر آه سوزان از سر نهان خبر نمی دهد ؟

راستی آیا شکوه آمیخته به بیم و امید ، که من هر لحظه هم می خواهم به زبان آورم و هم سعی می کنم که از دل بر لبم نرسد ، راز پنهان مرا به تو نمی گوید ؟

عزیز من ! چطور نمی بینی که سراپای من از عشق به تو حکایت می کند ؟

همه ذرات وجود من با تو حدیث عشق می گویند ، بجز زبانم که خاموش است

+ نوشته شده در